پایان انتظار
دوران بارداری با تمام سختیهایی که دارد لحظات نابی دارد که تا آخر عمر حسرت تجربه ی حس آن روزها را با خودت یدک می کشی .
زمانی که فرزندت در وجودت تکان می خورد واین حس را با هیچ کلمه ای نمی توانی توصیف کنی واین را فقط یک مادر می فهمد.
مشکلاتی هم هست مثلا من در آن دوران دچار فتق ناف شده بودم وشکمم به شدت درد می کرد بطوریکه اصلا خم نمی توانستم بشوم ونمازم را هم باید پشت میز می خواندم .
آخرین باری را که مطب دکتر رفتیم تاریخ 10آذرماه روز شنبه را برای سزارین تعیین کرد .روز ازدواج حضرت علی وحضرت فاطمه بود وما از این بابت خوشحال بودیم .
ما سعی داشتیم تا قبل از تولد امیرمحمدساختن خانه راتمام کنیم وبه منزل جدید برویم که علی رغم تلاشهایمان امکان پذیر نشد روزهای آخر را به نظافت خانه مشغول بودیم و می خواستیم همه چیز را برای ورود مهمان کوچولو آماده کنیم .
جمعه شب را باید غذای سبکی می خوردم و زود می خوابیدم اما تاساعت 10شب بیرون بودیم وکادوی آیدا را آماده می کردیم که یک عروسک وگردنبند ودستبند بود وقتی به خانه ی مامان رسیدیم وسایلی را که باید به بیمارستان می بردیم آماده کردیم آن شب اصلا خواب به چشمانم نمی آمد وفکرهای جور وواجور از ذهنم می گذشت .
رضا سعی داشت من را آرام کند اما بی فایده بود نمی دانم ساعت چند بود که خوابم برد .
با صدای اذان صبح بیدار شدیم ونماز خواندیم ومن انگار دوباره همه چیز برایم تکرار می شد مثل زمانیکه برای تولد آیدا منتظر بودیم قرآن راآوردم وسوره های مریم -یوسف و...را خواندم.
ساعت 6/5صبح بود که آماده رفتن به بیمارستان ارجمند شدیم خیلی هیجان زده بودم راستش می ترسیدم چون تمام خاطرات زایمان آیدا برایم تداعی می شد .
زمانیکه باید وارد اتاق عمل می شدم برگشتم به همه نگاه کردم شاید امید نداشتم که زنده بمانم به رضا گفتم مواظب آیدا باش ورفتم.


پایان انتظار
